تبليغاتX
•´¯`•مجـــــــــمع دیــــــــوانگان•´¯`•

•´¯`•مجـــــــــمع دیــــــــوانگان•´¯`•

به دارالمجانین ما....نه نه ببخشید به مجمع دیوانگان ما خوش اومدید...خودشه بیا توو

در راستای پست قبلی، بر آن شدیم تا مکانی جهت برگزاری این گردهمایی انتخاب کنیم.

پس از مشورت با تنی چند از دوستان و با عنایت به سردی هوا بر آن شدیم تا دوستان گرام خویشتن را در عصر سیزدهمین روز یازدهمین ماه به سرای خویش دعوت کنیم. باشد که مقبول افتد!!

 پ.ن:

اگه کسی نمی خواد خونه باشه یا جای بهتری رو سراغ داره بگه که خوب باشه

در مورد تاریخ و وقتم به نظرم این بهتر بود بازم اگه کسی نمی تونه بگه...کلا هرکی هرچی به نظرش رسید بگه!


"سندی"

شنبه یکم بهمن 1390 | 23:33 | دیوانه ای از مجمع | |

خواب دیدم قیامت شده است.
هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست
گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما
اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟»
... گفت:....
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر

نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم


مونارک


شنبه یکم بهمن 1390 | 0:11 | دیوانه ای از مجمع | |

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند                چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس                       توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

گوییا باور نمی‌دارند روز داوریکاین                   همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان                   کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان                    می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند

حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد                       زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی              کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت                قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند

چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 | 13:42 | دیوانه ای از مجمع | |

شبی  پسر کوچکی یک برگه کاغذ به مادرش داد.مادر که در حال آشپزی بود.دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند.او با خط بچه گانه ای نوشته بود:                                                               

صورت حساب

مسواک زدن:هزارتومان

مرتب کردن اتاق خوابم:دوهزار تومان

مراقبت از برادر کوچکم:دوهزار تومان  

  بیرون بردن سطل زباله:هزارتومان

  نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم:پنج هزار تومان

جمع بدهی شما:یازده هزار تومان

مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهی کرد.چند لحظه خاطراتش را مرور کرد.قلم برداشت و پشت برگه صورت حساب او این عبارات را نوشت:

بابت سختی نه ماه بارداری که در وجودم رشد کردی ...هیچ

بابت تمام شبهایی که بربالینت نشستم و برای سلامتیت دعا کردم...هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا توبزرگ شوی ...هیچ

بابت غذا و نظافت تو و فراهم کردن سرگرمی هایت ...هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به توهیچ است.

وقی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شدو در حالیکه به مادرش نگاه میکرد گفت:"مامان دوست دارم"آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:قبلا به طور کامل پرداخت شده.  

 

پشنگ مجمع

 

سه شنبه بیستم دی 1390 | 11:23 | دیوانه ای از مجمع | |

 علم بهتر است یا ثروت ؟!

جمعیت زیادی دور حضرت علی(علیه السلام) حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:

- یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت ؟

علی(علیه السلام) فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.

مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:

- اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟

علی(علیه السلام) در پاسخ گفت: علم بهتر است ؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.

نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست.

در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و امام (علیه السلام) در پاسخش فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!

هنوز سخن امام(علیه السلام) به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید:

- یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟

حضرت ‌علی(علیه السلام) در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود.

نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد. حضرت‌ علی(علیه السلام) در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.

با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه ‌کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد:

یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟

امام(علیه السلام) نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است ؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد.

همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی(علیه السلام) و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد.

در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی(علیه السلام) وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:

- یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟

امام(علیه السلام) فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.

در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام(علیه السلام) در پاسخش فرمود: علم بهتر است ؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.

سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام(علیه السلام) شگفت‌زده شده بودند که… نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:

یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟

امام(علیه السلام) در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.

نگاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت. مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید:

- یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟

نگاه‌های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی(علیه السلام) مردم به خود آمدند:

علم بهتر است ؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند. فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود.

سؤال کنندگان، آرام و سرافکنده از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند، صدای امام(علیه السلام) را شنیدند که می‌گفت: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم !

 

* البته نقل است که گروهی با قصد و نیت ، این افراد را اجیر کرده بوداند و به نزد حضرت مولا(علیه السلام) می فرستادند تا او را به زعم خود در نزد مردم خوار کنند؛ اما زهی خیال باطل ! روسیاهی به زغال ماند !!

خلاصه علم بهتر است ! (کشکول بحرانی، ج۱، ص۲۷)


مونارک

 

دوشنبه نوزدهم دی 1390 | 22:55 | دیوانه ای از مجمع | |

www . night Skin . ir